MO(-)3N

عاشقانه ترین دعایى که به آسمان رفت
نویسنده : محسن بادرستانی فراهانی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤

 

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.
هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: «تروى! این کامل نیست.»
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: «دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره.»
هق هق گریه او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که تروى بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند. سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: «براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم » تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: «دوستش داشته باش... به او نشان بده که برایت مهم است... با او گریه کن.» انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم: «بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم.» دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته است. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: «انگار حالم خوبه.» او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبه رو شود. شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم که به من این حس زیبا را داد که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محسن بادرستانی فراهانی - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
 
نویسنده : محسن بادرستانی فراهانی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢


comment نظرات ()
تصاویر فریبنده
نویسنده : محسن بادرستانی فراهانی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢

 بیشتر دقت کنید.

 


می‌توانید تعداد پاهای این فیل را بشمارید!؟

 

به نظر شما چطور همچین چیزی ممکن است!؟ یکی بالا بیاید و دیگری پایین!؟

 


خودتان را بکشید هم عمرن بتوانید همچین پلکانی بسازید!!


برای لحظاتی با دقت به نقطه سیاه وسط این عکس نگاه کنید (یعنی کاملا زل بزنید!) پس از مدتی خواهید دید که منطقه خاکستری دور آن نقطه، حذف می‌شود. جالب بود نه!؟


این دو خط هم طبیعتا باید موازی باشند ولی چشم ما چیز دیگری می‌گوید.


به نظر شما کدامیک از این سربازهای وظیفه!! قدبلندتر هستند!؟


در نگاه اول صورت یک سامورایی را می‌بینید!؟ بیشتر دقت کنید تا بدن آن اسکیمو را هم ببینید.


چطور همچین چیزی ممکن است!؟


دو دایره میانی را در تصویر زیر به دقت ببینید، کدام بزرگتر است!؟ (اشتباه کردید! برابرند)

در نگاه اول یک صورت مشاهده می‌کنید!؟ کمی بیشتر دقت کنید ... یک باغ وحش از حیوانات خواهید دید!

 


باز هم در نگاه اول یک صورت می‌بینید!؟ مطمئنید!؟ کمی بیشتر دقت کنید ...

 

به این عکس نگاه کنید ... یک تصویر متحرک می‌بینید!؟ (این یک عکس ثابت است)

 


به نظرتان طول کدام یک از خط‌های عمودی بیشتر است!؟ (اگر شک دارید، با خط‌کش امتحان کنید)


چه می‌بینید!؟ یک فرزند یا یک پدر؟ باید به تصویر با دقت زیاد! نگاه کنید.


می‌توانید یک صورت در این آثار قدیمی دیواری پیدا کنید!؟


باورتان می‌شود که خطوط عمودی همه با هم موازی باشند!؟


می‌توانید همچین پلکانی بسازید؟


باور کنید شکل تیره پایین یک مربع است! باور کنید!!


آیا می‌توانید سه صورت در تصویر پایین پیدا کنید!؟


این انصافا آخرشه دیگه! در تصویر پایین تعدادی گل می‌بینید یا صورت یک پیرمرد!؟

 


comment نظرات ()